تبليغاتX
 عاشقانه ها(داستانک)

داستانک...

توی اتوبوس نشسته بودم و داشتم از سرکار به خانه بر میگشتم,بعد از چند ساعت کار کردن و خستگی زیاد,محیط ساکت و خلوت اتوبوس خیلی به من آرامش میداد.چند ایستگاه بیشتر نرفته بودیم که چند بچه محصل تخس و شیطان سوار شدند و اتوبوس را روی سرشان گذاشتندو... .طوری عصبانی شدم که روکردم به آنها- که ته اتوبوس ایستاده بودند - و فریاد زدم : آهای بچه ها... .و بعد ناگهان و بی اختیاریاد دوران مدرسه ام افتادم که بهترین مکان برای تفریحم داخل اتوبوس بود و هرکس هم که بر سرم داد میزد, حسابی از او متنفر میشدم و ...

برگشتم داخل اتوبوس و بچه ها را دیدم که با یک چشم ترس و با یک چشم نفرت دارند به من نگاه می کنند و ... !یک مرتبه لحنم را عوض کردم و ادامه دادم : لطفا پنجره ی انتهای اتوبوس را باز کنید تا هوای داخل عوض بشه.

بچه ها نیز بدون معطلی پنجره را باز کردند... آن روز چه آرامشی نصیبم شد...


 

نوشته شده توسط عسل در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 ساعت 22:11 موضوع داستان | لینک ثابت


داستانک

پیرمردی به اتفاق نوه خود برای فروختن الاغش راهی شهر می­شود. پیرمرد افسار الاغ را بدست می­گیرد و در حالی که قدم زنان با نوه­اش گرم صحبت است به طرف شهر به راه می­افتد. رهگذران با دیدن آنها می­گویند: عجب احمقهایی چرا سوار الاغ نمی­شوند؟ 

بعد از شنیدن این حرف پیرمرد و نوه­اش هر دو سوار الاغ می­شوند. کمی جلوتر رهگذری می­گذرد و می­گوید: جداً بی­رحمی نیست که دو تا آدم سوار یک الاغ مردنی شوند؟
از آنجا به بعد نوه پیرمرد پیاده می­شود. رهگذران بعدی می­گویند: چقدر بی­انصاف است که این پیرمرد سوار الاغ باشد و این پسربچه پیاده راه برود؟
پیرمرد با شنیدن این حرف جایش را به نوه­اش می­دهد. رهگذران بعدی می­گویند: عجب زمانه­ای شده! پیرمرد بیچاره باید پیاده برود و پسر سواره.
سرانجام آنها در حالی به شهر رسیدند که الاغ را با زحمت بسیار بر کجاوه­ای حمل می­کردند.

 

نکات اخلاقی

1. الاغ خود را نفروشید

2. به شهر نروید

3.  تنها بروید اگر ناچارید


 

نوشته شده توسط عسل در دوشنبه هجدهم خرداد 1388 ساعت 18:36 موضوع داستان | لینک ثابت


داستانک

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت:
«
لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد
همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.
هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت:
«
یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده
مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم
زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم درپی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟


 

نوشته شده توسط عسل در دوشنبه چهارم خرداد 1388 ساعت 12:26 موضوع داستان | لینک ثابت


داستانک...

موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود .

موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد .»

اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . »!

مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد.»

ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.»

موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چرا شد.
سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟

در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند.

او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست ..»

مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.

اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.

روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند.

حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانات زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!

نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد.


 

نوشته شده توسط عسل در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 ساعت 11:30 موضوع | لینک ثابت


داستانک

روی نیمکتی نشسته ام و غرق تماشای منظره ای هستم، مرد میانسالی به طرفم می آید و از من می خواهد که متن یک آگهی را برایش بخوانم. می گوید:

«حروفش خیلی ریز است. عینکم را در خانه جا گذاشته ام و نمی توانم بخوانم.»

سعی خودم را می کنم ، اما نوشته ها خیلی ریز است، من هم چشمم ضعیف است و اتفاقا من نیز عینک مطالعه ام را به همراه ندارم. از مرد عذر می خواهم.

مرد می گوید: « خوب، فراموشش کنیم. یک چیزی را می دانید؟ من فکر می کنم چشم خدا هم ضعیف است. نه اینکه پیر شده، اما خودش اینطوری می خواهد. این طوری، وقتی کسی اشتباهی می کند، درست نمی بیند. و چون دلش نمی خواهد نادیده قضاوت کند، او را می بخشد. »

می پرسم: «خوب، پس تکلیف  "کارهای نیک" چه می شود؟»

مرد می خندد: « خوب، خدا هیچ وقت عینکش را در خانه جا نمی گذارد.» و به راهش ادامه می دهد.


 

نوشته شده توسط عسل در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 ساعت 1:15 موضوع داستان | لینک ثابت


دوستان

آسمانی ها
تنها ترانه زندگی
Dark Love
بیو تا فضولی کنیم!!!
عشق گمشده
شیده و دوست جونش
من جوجوی نوک سیاهم!!!
گور آرزوها
اینجا بهشت است
تیر آهن 18
۩۞۩سینا..الهام۩۞۩
خاطرات یک مرد مرده(مزداویج)
عاشق کسی که عاشقم نیست
๑۩๑ مربع مستطیل عشق ๑۩๑
فاطمه
ღღعشق و عاشقیღღ
خانه ی دل(امیر)
عاشقانه یا پر از نفرت
خان دایی
عارفانه ها و عاشقانه های مرحوم دولابی
دنیای بی آرزو
مطالب عشقولانه باحال و اس ام اس
واژه هایش همه از جنس بلور
دریچه
دندون عاریه
دلخونه
پارک بازی
هرچی بخوای پیدا میشه اینجا
گناه کبیر
هرچی بخوای اینجا هست
شهر شهر فرنگه
خاطرات
موزیک و اخبار موسیقی
یگانه صدای عشق محسن چاوشی
بهترین و قشنگ ترین عکسها و مطالب عاشقانه
حرفای یه عاشق تنها
عاشقانها
هفت شهر عشق
رسانه بهار
دریای عشق

طراح حرفه ای قالب وبلاگ


پیوندهای روزانه


آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

هفته چهارم خرداد 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته چهارم بهمن 1387
هفته سوم بهمن 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته سوم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386


طراح قالب


RSS

POWERED BY

BLOGFA.COM


>